خانه | آرشیو | پست الکترونیک
حرف ِ مرد!

لعل ِ سیرآب به خون٬ تشنه‌لب ِ یار ِ من است
وز پی ِ دیدن ِ او٬ دادن ِ جان کار ِ من است

شرم از آن چشم ِ سیه بادش و مژگان ِ دراز
هر که دل‌بردن ِ او دید و در انکار ِ من است

بنده‌ی طالع ِ خویش‌ام که در این قحط ِ وفا
عشق ِ آن لولی ِ سرمست(*) خریدار ِ من است

باغ‌بان! هم‌چو نسیم‌ام ز در ِ خویش مران
که‌آب گل‌زار ِ تو از اشک ِ چو گل‌نار ِ من است

آن‌که در طرز ِ غزل نکته به حافظ آموخت
یار ِ شیرین‌سخن ِ نادره‌گفتار ِ من است

حافظ

* پی‌نوشت:

(*) رجوع کنید به + .

نوشته‌ای که:

« حرف ِ مرد يکی نيست! سکوت است ... و سکوت برای يک مرد همه چيز است ...»

ساکت می‌شویم!

.

.

.

یا علی مددی!

|+| نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦ و ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
غرور!

حجاب ِ چهره‌ی جان می‌شود٬ غبار ِ تن‌ام!

حافظ

* پی‌نوشت:

غرور!

قدرت!

چه تصویر ِ با مزه‌ای!

همه دارند به هم‌این دو تا هم‌گرا می‌شوند!

هنرپیشه بودن هم به نظر کار ِ سختی نمی‌آید!

مثل دکتر شدن٬ درس‌اش ۷ سالی به طول می‌کشد!

هر چند٬ فرق‌اش با دکتر شدن این است که از روز ِ اول مریض‌های دم ِ مرگ زیر ِ دست‌ات می‌آیند. اثرش هم بیش‌تر است! اولی که مُرد٬ سر ِ دومی حواس‌ات حسابی جمع می‌شود!

.

.

.

یا علی مددی!

|+| نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦ و ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
بدبختی ِ سرکش!

با شنیدن ِ آهنگ ِ آژانس همیشه احساس ِ بدبختی‌ام از حالت ِ سرکشی رام می‌شد و تا وقتی می‌خواستم از چهره‌ام دور می‌شد.

همیشه بدبختی‌های لحظه‌ای که اصولن نمودارهای ناهم‌وار و پیچیده‌ای بوده‌اند با این آهنگ نرم و پیوسته می‌شدند.

احساس ِ این‌که کسی درک‌ات نمی‌کند!

احساس ِ این‌که دوره‌ات گذشته!

احساس ِ این‌که آن‌ها که تا ام‌روز طرف‌دارت بوده‌اند دیگر نیستند!

احساس ِ رنج از این‌که این همه خشکه‌مقدس دورت را گرفته!

احساس ِ این‌که اصلن حرف‌ات برای کسی قابل ِ فهم نیست!

این‌ها بدبختی‌های پیوسته من هستند!

آهنگ ِ آژانس بزرگ‌ترین لطف‌اش به من این است که بدبختی‌های لحظه‌ای‌ام٬ مثل ِ این‌که الان باید چه کار می‌کردم؟٬ را می‌گیرد و من را به یاد بدبختی‌های پیوسته‌ام می‌اندازد!

برای شنیدن‌اش زیر ِ ستون ِ فلسفه‌بافی ِ سمت ِ راست٬ بروید!

.

.

.

یا علی مددی!

|+| نوشته شده توسط سجاد در جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦ و ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
هندوانه‌‌های پارسالی!

دل‌ام برای این زنده‌گی‌ها تنگ شده:

  • زنده‌گی يک هندوانه‌ی بزرگ است.
    اگر شانس بياوری و رسيده باشد و شيرين٬ دست که می‌زنی به‌اش صدای پوکی می‌دهد.
    لبه‌ی چاقو را بيندازی به‌اش٬ با نيش ِ چاقو کامل پاره می‌شود.
    برنده آن کسی است که قسمت ِ سرطان‌زای‌اش( گُل‌اش) را زود چارچنگولی بکَند و تيز بخورد.
    هندوانه‌ی خوب و رسيده همه‌اش آب است.
    اگر مثل من بی‌خيال باشی هسته‌های‌اش را هم می‌خوری و گرنه کلی وقت‌ات بابت ِ جدا کردن هسته‌های‌اش تلف می‌شود.
    تازه ممکن است لذت ِ کافی را هم از خوردن‌اش نبری!

یاد ِ جوانی به خیر!

همیشه آدم‌ها حسرت ِ آن‌چه را گذشته می‌خورند. مثل ِ من که ام‌روز٬ حسرت ِ دی‌روز را می‌خورم و البت دی‌روز٬ حسرت روز قبل‌ترش را می‌خوردم!

انسان‌ام آرزوست!

.

.

.

یا علی مددی!

|+| نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦ و ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
خاک ِ مرده!

اگر خطا نکنم٬ عطر٬ عطر ِ یار من است
کدام دسته‌گل ام‌روز بر مزار ِ من است

گلی که آمده بر خاک ِ من نمی‌داند
هزار غنچه‌ی خشکیده در کنار ِ من است

فاضل نظری

* پی‌نوشت

حیران ِ آن دل‌ام که کم از سنگ ِ خاره نیست!

حافظ

.

.

.

یا علی مددی!

|+| نوشته شده توسط سجاد در سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦ و ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
تفرج‌گاه!

کودکان دیوانه‌ام خوانند و پیران ساحرم*
من تفرج‌گاه ِ ارواح ِ پریشان‌خاطرم

خانه‌ی متروک‌ام از اشباح ِ سرگردان پُر است
آسمانی ناگزیر از ابرهایی عابرم

چون صدف در سینه٬ مروارید پنهان کرده‌ام
در دل ِ خود مؤمن‌ام٬ در چشم ِ مردم کافرم

گرچه یک لحظه‌ست از ظاهر به باطن رفتن‌ام
چند صد سال راه است از باطن‌ام تا ظاهرم**

خلق می‌گویند: ابری تیره در پیراهنی‌ست
شاید ایشان راست می‌گویند٬ شاید شاعرم

«مرگ» درمان ِ من است! از تلخ و شیرین‌اش چه باک
هرچه باشد ناگزیرم٬ هرچه باشد حاضرم...

فاضل نظری

* پی‌نوشت:

  • برای کاوه:

نه دل در عقل می‌بندم٬ نه سر در عشق می‌بازم
که این نامرد بی‌درد است و آن بی‌درد نامرد است

ما را نه غم ِ دوزخ و نه حرص ِ بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق ِلقاییم!

آشيان ساختن ارزانی ِ مرغان ِ چمن...
آشيان‌سوخته‌ام من که هم‌آوازم نيست...****

شهريار

* رجوع کن به مافیای داخل ِ اتوبوس!

** رجوع کن به بحث دی‌شب و البت تنفر!

*** با محمد موافق‌ترم! این طور نوشتم که اشتباه نشود!

**** هم‌آوازری‌ام نیست!

.

.

.

یا علی مددی!

|+| نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ و ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
تخدير به جای ِ لذت!

تهران و تلخ‌کامی ِ من مانده است٬ کاش!
تبریز ِ دیگری و شکرریز ِ دیگری

* پی‌نوشت:

لذت...

چه واژه‌ی غریب و غیر ِ قابل ِ درکی!

معنی‌اش را نمی‌دانم! این ندانستن باعث ِ خودآزاری ِ کهنه‌ای شده که به آن عادت دارم! هر چند دیگر آزاری‌های آن هم دارد زیاد می‌شود!

تبریز٬ تب‌ریز بود. هر چند تخدیر ِ آرامش‌بخش‌اش به مراتب زودتر از حسرت‌های بعدی‌اش از میان می‌رود.

.

.

.

یا علی مددی!

|+| نوشته شده توسط سجاد در پنجشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٦ و ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
دستی پر از خون!

تا چه عشق است آن صنم را با دل ِ پرخون شده
هر زمان گوید که چونی؟ ای دل ِ بی‌چون شده

دم به دم او کفّ ِ خود را از دل‌ام پرخون کند
تا ز دست ِ دست ِ او خون ِ دل‌ام جیحون شده

نام ِ عاشق بر من و او را ز من٬خود صبر نیست
عشقِ معشوق‌ام ز حدّ ِ عشق ِ من افزون شده

چون‌که کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی
فتنه‌ی خورشید گشته٬ آفت ِ گردون شده

ذره‌ها  اندر هوا و قطره‌ها در بحرها
در دماغ ِ عاشقان‌اش باده و افیون شده

واعظ ِ عقل اندر آمد٬ من نصیحت کردم‌اش
خیز! مجلس سرد کردی!ای چو افلاطون شده

پیش ِ شمس‌الدین ِ تبریزی برو که‌از رحمت‌اش
مرده‌گان ِ کهنه بینی٬ عاشق و مجنون شده

مولوی

* پی‌نوشت:

پیش ِ شمس‌الدین ِ تبریزی رویم...

.

.

.

یا علی مددی!

|+| نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦ و ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
خودکشی!

انسان کند به سختي ِ خود، خود‌کشي ولي
هرگز شنيده اي ز کسي انتحار ِ خر؟

.

.

.

یا علی مددی!

|+| نوشته شده توسط سجاد در پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦ و ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
Powered By PersianBlog - Designing & Supporting Tools By WebGozar